خاطره هشتم
ازدوستان اراکی که در زمان اقامت ایشان در آن شهر با ایشان آشنا شده بودند، برادری بود بنام مرحوم طُریحی که لباس روحانی می پوشید و گاهی در پاره ای از مجالس روضه می خواند و به مجالس عقد که دعوت می شد، یکی طرفین عقد قرار می گرفت.
ایشان نقل می کرد که در تابستان سال 1327 شبها روی پشت بام خانه مسکونی می خوابیدم، با خدای خود راز می گفتم و این شعر مولوی را مرتب زمزمه و تکرار می کردم.
|
آب کم جو تشنگی آور بدست |
تا بجوشد آبت از بالا وپست |
از اراک به تهران آمدم و طبق معمل یک راست خدمت ایشان رفتم. وقتی وارد اطاق شدم ایشان وسط اطاق در رختخواب خوابیده و یک پتو را کاملا به سر کشیده بودند. دوستانی که در حضورشان بودند با ایما و اشاره بمن فهماندند که در حال احتضارند. مدتی با سایر دوستان با غم و غصه در مجلس نشستیم و هیچ حرکتی از ایشان مشاهده نشد. یک باره پتو را از رو برداشتند و مستقیماً نگاهی بمن کرده و فرمودند: تشنه ای؟ متوجه علت سؤال نشدم و در جواب عرض کردم: خیر.
با شنیدن جواب من دو مرتبه پتو را به سر کشیدند و بازهم بی حرکت لحظاتی گذشت. دیگر حاضرین هم از این سؤال وجواب چیزی نفهمیدند و با تعجب به روی هم نگاه کردیم.
پس از لحظاتی برای دومین و سومین بار این صحنه تکرار شد و هر دفعه بر تعجب من و سایرین افزود. خطاب بدون اینکه – حتی در دفعه اول – از نام افراد حاضر پرس و جو کنند و محل نشستن مرا بدانند، مستقیماً به من بود.
دو سه روز بعد، ایشان رحلت کردند و بعد از چند روزی توقف در تهران، به اراک مراجعت نمودم. بازهم همان پشت بام و آسمان صاف، با خدای خود راز دل گشودم وهمان شعر مولوی را خواندم. یک باره پا شده و نشستم و آن صحنه را بیاد آوردم و با دو دست محکم بر سرم زدم و با خودم گفتم: وای بر تو که به دریای گوارائی رسیدی، آب نخورده، تشنه برگشتی.