خانه بلاگ خاطرات شفاهی خاطره یازدهم
خاطره دهم خاطره دهم
خاطره یازدهم
خاطره دوازدهم خاطره دوازدهم

خاطره یازدهم

تاریخ بروزرسانی: 11 مهر 1405
2

برادر فقید، مرحوم میرزا محمود قزوینی که از اعاظم شاگردان ایشان در اراک بود و اغلب نامه ها از ایشان و یا خطاب به ایشان است و استاد نظر خاصی به ایشان داشته، نقل می کرد که روزی در بازار اراک برای شرکت در یک جلسه اصلاح ذات البینی می رفتم که پستچی بازار سررسید و پاکتی به دستم داد. از فرم پاکت و دستخط روی آن معلوم بود که نامه از استاد بزرگوار مرحوم حایری است. پاکت را باز کردم و نامه را خواندم و دوباره در پاکت گذاشتم. ناگهان متوجه شدم که یک نامه دیگر با قطع بسیار کوچکتر هنوز در داخل پاکت مانده است. در آوردم و خواندم نوشته بودند: از رفتن به آنجائی که میخواهید بروید منصرف شوید (نقل به مضمون). بلافاصله و بی هیچ تردیدی برگشتم و به حجره رفتم.

فردای آن روز معلوم شد در جلسه ای که قرار بود من شرکت کنم، توطئه ای چیده شده بود که دعوائی راه بیاندازند و یک نفر بقتل برسد که با انصراف من از رفتن، جلسه تشکیل نمی شود و آن اتفاقات پیش بینی شده نمی افتد.

مقالات مرتبط