خانه بلاگ خاطرات شفاهی خاطره چهاردهم
خاطراه سیزدهم خاطراه سیزدهم
خاطره چهاردهم
خاطره پانزدهم خاطره پانزدهم

خاطره چهاردهم

تاریخ بروزرسانی: 11 مهر 1405
2

یکی از برادران فقید اراکی بنام آقای بوذری نقل می کردند که در ناحیه گردن من زخمهای شدیدی ایجاد شده بود که علی رغم همه معالجاتی که نزد دکترهای متعدد در اراک و تهران کرده بودم و دواهای مختلفی که به توصیه اشخاص دیگر مصرف نموده بودم، هیچ بهبودی حاصل نشده بود. در اثر این زخمها علاوه بر اینکه خودم عذاب می کشیدم از دیگران هم که با دیدن این زخمها به هرحال پنهانی از من دوری می کردند خجالت می کشیدم.

روزی که در تهران بودم، به زیارت قبر ایشان رفتم و اظهار داشتم که اگر من قرار است به دردی مبتلا بوده باشم از خدا بخواهید که این ناراحتی را از گردن من بردارد و به جای دیگری از بدن من بگذارد چون آماده کشیدن درد را دارم اما من تاب خجالت بیشتر مردم را ندارم. وقتی از مقبره بیرون آمدم و سوار اتوبوس شدم در صندلی بغل دستم، خانمی سوار شد و با دیدن زخمهای گردنم پرسید این زخمها چیست؟ با امتناع من از جواب و اصرار او در گرفتن پاسخ، جریان را گفتم. گفت من در ایستگاه بعدی پیاده خواهم شد، شما هم لطفاً پیاده شده با من تا در خانه بیایید من پمادی دارم که حتماً این زخمها را التیام می بخشد. هر چه توضیح دادم که فراوان دکترها رفته و بسیار دواها مصرف نموده ام، نتوانستم از اصرار زیاد منصرفش کنم. بالاخره به ایستگاه بعدی رسیدیم و من همراه او پیاده شدم و بعد از گذشتن از چند کوچه پشت در خانه ایشان چند لحظه ای منتطر ماندم او از خانه پماد نیمه مصرف شده ای را با دستور مصرف بمن داد. بعد از مراجعت به خانه یک یا دو بار فقط از آن پماد استفاده کردم، کلیه زخمها بکلی التیام پیدا کرد ومن از مدتها رنج وخجالت رهیدم.

برای توضیح، لطفا شرح خاطره قبلی را مطالعه کنید.  

مقالات مرتبط